تبليغاتX
من و بي كسي

من و بي كسي

هیچ

زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه

فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر

میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی

بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه

رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه

هاش شاد میشدنبرق خوشحالی توی چشماش

دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای

جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه

فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها

نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره

سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور

شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر

جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن

مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم

! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال

و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو

مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من

مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم

نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و

احترام به همه آنها بي هيچ توقعي  …اگه اینارو

نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر

جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع

دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه

میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود

غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر

بیبینی این شب چله مادر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 13:40  توسط المیرا  | 

کاش

    ذره ای...

          فقط ذره ای...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 8:56  توسط المیرا  | 

آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 1:47  توسط المیرا  | 

وقتی انسان آنقدر ثروتمند شد که بتواند هرچه دلش می خواهد بخرد می بیند معده اش بیمار است وهمه چیزراهضم نمی کند .شاتوبریان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 11:3  توسط المیرا  | 

شب

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب  را دوست  دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 17:44  توسط المیرا  | 

به آهستگی شروع به مردن می کنی

اگر مسافرت نکنی
اگر نخوانی
اگر به صداهای زندگی گوش نکنی
اگر قدر خود را ندانی...

به آهستگی شروع به مردن می کنی
وقتی انگیزه درونی خود را می کشی؛
وقتی اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند

به آهستگی شروع به مردن می کنی
اگر برده عادتهای خودت شوی
هر روز از راههای همیشگی بروی ...
اگر روتین خود را تغییر ندهی
اگر لباسهای با رنگهای مختلف نپوشی
یا اگر با کسانی که نمی شناسی صحبت نکنی.

به آهستگی شروع به مردن می کنی
اگر احساس عشق نکنی
و احساسات سرکش آن را
آنها که باعث شوند چشمانت برق بزند
و قلبت سریعتر بتپد

به آهستگی شروع به مردن می کنی
اگر زندگیت را تغیر ندهی
وقتی از کارت یا از عشقت راضی نیستی
اگر از آنچه ایمن است
به آنچه مطمئن نیست ریسک نکنی
اگر به دنبال یک رویا نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
حداقل یک بار در زندگیت
تا از یک توصیه عاقلانه فرارکنی...

از امروز شروع به زندگی کن
امروز ریسک کن!
امروز کاری کن!
به خودت اجازه نده به آهستگی شروع به مردن کنی....

فراموش نکن که شاد باشی
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:47  توسط المیرا  |